تبليغاتX
دوستت دارم دیوونه وار
آهنگ و ویدیو جدید و اشعار عاشقانه
 همين امشب پناهم باش
فقط يک بوسه با من باش، ترانه ساز ديروزم
که من آواره ی لبهات، در اوج گريه ميسوزم


فقط يک بوسه با من باش، به قدّ عمر يک لبخند
به قد عمر يک بوسه، در اين مرداب بی پيوند


در اين وحشت،در اين تقدير، تويی معنای ما بودن
در اين غربت زده ميهن، مثالِ آشنا بودن


در اين دوزخ ، تمامَم را به برق چشم تو دادم
سکوتم خواهشی گنگ است، برس امشب به فريادم


در اين کُنج خراب آباد، فقط يک بوسه با من باش!
مرا يک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش!


نگو : از عُمقِ چشمانت ، تو را ديدم وَ ترسيدم !
تمنای لبانت را خودم با چشم خود ديدم !


همين امشب پناهم باش، که جانم آمده بر لب
مرا گم کن در آغوشت، در آن آتش، همين امشب!


شبی مست از صدای ساز، شبی مست از شراب ناب
تو را ديدم، تو را بودم، تو را بوسيدمت در خواب


شريک راوی قصه، خيال خوب شبهايم
همين يک بوسه با من باش که من راضی به رويايم!
__________________
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/05  |
 نگاه تو ، چيزي كه مرا بي نهايت شيفته ميكرد

نگاه تو ، چيزي كه مرا بي نهايت شيفته ميكرد .

احساس هايي هست كه گفتني نيست . كلام و توصيف از بيانشان عاجز است. چون اين حالتها حس كردني ست نه گفتني ، وشايد يه همين دليل ادم از بازگويي اش در مي ماند .

ولي اين را فهميدم كه منظور خدا از حقيقت ارامشي كه گفته در بر جفت ها قرار مي دهد ، همين ارامش بي نهايت است . وصل جسماني ير اوردن يك غريزه است ، مكمل زندگي ست نه تمان هدف ان . چه تلخ است كه بعضي ادمها ان حقيقت را گم مي كنند و ناب ترين نعمتهاي خداوند را به اشتباه ناچيده از دست مي دهند .

ميشود هميشه عاشق بود ، هميشه حتي از تماس دست همديگر لذت برد ,

اگر شهوت نهايت خواست ادمي نباشد .

اگر شهوت نهايت خواست ادمي نباشد .
__________________
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/05  |
 توی ِچشمات يه نگاهه
توی ِچشمات يه نگاهه

تو نگاهت يه پناهه
که واسه اين دل عاشق

ديدنيهای ِگناهه
تو سراشيبی جاده

توی پيچ يه نگاهت
جايی که سر به هوايی

آخر ِقصه راهه
منه بی هواس ساده

پرغرور بی مهابا
خيره خيره می دويدم

توی ِچشمی که سياهه
ديگه ويرون شدم اما

تو سرابی که تو بودی
توی ِراهی که تو پيچش

عکس نازه يه نگاهه
حال مينويسم اينجا

اسمتو تو پيچ کاغذ
می کشم تو هر ترانه

عکس چشمی که تو راهه
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/04  |
 توی سرمای زمستون
توی سرمای زمستون
روبخارپشت شیشه
اسم تونوشتم اما
میدونم بی تو نمیشه
میدونم که با توبودن
یه هوای دیگه داره
این دل عاشق وتنها
طاقت دوری نداره
همه ی شعرهامو خوندم
که تو برگردی دوباره
آخه این دلم بجزتو
هیچکسی رو دوست نداره
کاش می شدخاطره هامون
دوباره مثل همیشه
تازه شن توفصل سرما
روبخار پشت شیشه
همه ی شعرهامو خوندم
که تو برگردی دوباره
آخه این دلم بجزتو
هیچکسی رو دوست نداره
هنوزم دلخوش و شادم
به شمردن دقایق
که یروز میایی کنارم
اینه آرزوی عاشق
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/04  |
 عشق يعني در شب در ماندگي
عشق يعني در شب در ماندگي

خسته از اين روزگار بندگي
معني عشق و دل و دلدادگي
در كتاب قصه اي از بچگي
در ميان لحظه هاي خستگي
عقل را شالوده بود اين زندگي
تا كه يك شب ، پيغام خدا
از درون برق و سيم و از هوا
همچو تيري گرم و تيز
بر نشان قلب من با صد ستيز
بر نشست و شعله زد بر خرمنم
روح من پرواز دادي از تنم
اي يگانه سرنشين قلب من
اي طنين بي رقيب آهنگ من
عشق يعني بوسه اي از راه دور
عشق يعني كاسه اي لبريز نور
عشق يعني خواب من با يك خيال
عشق يعني يك فروغ بي زوال
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/04  |
 وقتی میگم دوست دارم می پرسی چرا؟

وقتی میگم دوست دارم می پرسی چرا؟ همیشه توش می موونم که چی بگم؟آخه نمی دونم کدومش رو بگم؟ بگم عاشق سادگیِ قشنگت شدم؟بگم وقتی برام حرف می زنی ، چقد خدا رو شکر می کنم؟بگم وقتی چشمات رو می بینم،وقتی چشمای خشکلت رو می بینم؛فقط و فقط دلم میخواد زمان همونطوری وایسه تا من بتونم تا ابد چشمات رو نگاه کنم؟بگم وقتی دستهات تو دستمه؛وقتی دستهای خشگلت دستهام رو فشار میدن ؛ وقتی به دستهام نگاه می کنی می تونم هزار هزار جمله رو بخونم از سیاهی چشمای قشنگت؟بگم وقتی میگم دوست دارم عروسک؛ تویِ چشمهای نازِت یه دنیا سادگی داد میزنه؟چی میتونم آخه بگم عروسک؟ دلم می خواد بگم خشگلی، پاکی ، ساده ئی ، عاقلی ، صادقی ،...می ترسم، می ترسم نتونم همشون رو بگم و کامل نگفته باشم که چقدر خوبی.دوست دارم عروسک.وقتی بغلت می گیرم وصدای نفسهای قشنگت رو میشنووم، وقتی سرت رو میذاری رو شونه هام ، وقتی میگی دوست دارم، دلم می خواد داد بزنم تا همه دنیا بدوونن که من چقد خوشبختم.آخه عروسک هیچکی ندونه،من که خودم می دونم که چقدر خوبی ، که چقدر واسه خاطر من اذیت میشی،هیچکی خبر نداشته باشه من که می دونم که واسه خوشحال کردن من چقدر خودت رو اذیت می کنی .من چقدر بدم که نتونستم تا حالا اونطوری باشم که لایقِ تو باشم.تو خودت هیچ وقت نمیگی که چقدر داری اذیت میشی، هیچ وقت اعتراض نکردی که من تا حالا هیچ کاری نکردم واسهِ تو که ارزشِ تو رو داشته باشه.وای خدا امروز که اومدی پیشم چقد خشگل بودی، امروز که اومدی پیشم چقدر لباسهات بهت میومد عروسک. ببخش منو عروسک که اینقدر اذیتت میکنم.امروز که داشتی میرفتی؛وقتی محکم بغلم کردی و سرت رو گذاشتی رو سینم ؛ گفتم به خدا جونم : خدای عزیزم می دونم که امانت دار خوبی نبودم تا حالا،خدای خوبم می دونم تا حالا نتونستم کاری بکنم که لایق عروسکم باشه،خدای عزیزم می دونم به عظمتت می دونم که عروسکم فرشته س .اما به همون سادگی قشنگش برات قسم می خودم که سعی خودم رو می کنم که خوشبخت باشه ، تو هم کمکم کن خدا،همونطوری که تا حالا کمکمون کردی.


شکرت خدا ، شکرت
دوست دارم عروسکم ، قدِ یه دنیا ، به اندازهِ سادگیت
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/04  |
 اولين لحظه ديدار
 
اولين لحظه ديدار 
يادته اولين لحظه ديدارقسم خورديم برای هم بشيم يار
وليکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و بادلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
به پات می افتادم چه عاجزانه، اشکای من می ريخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت، نشسته اين دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
من و تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يک بار
خودم غربونيتم ياره جونجونيتم، ميانِ عاشقا من و نزار کنار
من اولين و آخرين خريدار عداتم هنوز هم عاشقه لحظه ديدارچشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم......
 
کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم.
کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم.
کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.
پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم - آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید.
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/01  |
 چرا بارون نمیاد
 
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/01  |
 پروردگارا!
 پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده اي ؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد, من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است. اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است
زندگي ... هوس نيست............. اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه... گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت... ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي، بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم... يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه : چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني كنم ،   احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم
|+| نوشته شده توسط محمد در 85/10/01  |
 
 
بالا