تبليغاتX
دوستت دارم دیوونه وار
آهنگ و ویدیو جدید و اشعار عاشقانه
 پرسپولیس
سلام آقا امیر گل دارم میام خونتون فوتبال پرسپولیس نگاه کنیم

با سیامک میاییم  به امید برد پرسپولیس

من به حریم اون نگات جونمو قربونی کنم
پشت طنین اون صدات قلبمو زندونی کنم

ای تو تمام زندگیم برای من هم نفسی
کاشکی بشه یه روز بیاد بلکه به دادم برسی

کی میشه که یه روز بیاد زخمام و مرحم بذاری
میون باغچهء دلم دونهء مهر و بکاری

اومدن و دیدن تو برام شده خواب و خیال
شنیدن صدای تو شد واسه من فکر محال

آرزومه یه روز بیای دنیا رو بر هم بریزم
سر بذارم جای پاهات به پای تو جون ببازم

وقتی نباشی به خدا عاشقی معنا نداره
معجزهء نفسهاتو دم مسیحا نداره

خورشید به عشق روی تو اسمون سر میزنه
وقتی که جمعه میرسه دل تو سینه پر میزنه

قصهء این عاشقی رو خدا از اون ازل نوشت
خزان که قصه رو شنید برای تو غزل نوشت

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/30  |
 صدای بارون

      صداي بارون

بوي موهات زير بارون
بوي گندم زار نمناك
 بوي سبزه زار خيس
 بوي خيس تن خاك
 جاده هاي مهربوني
 رگاي آبي دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل ياس
 دست تو بازار خوبي
اشك تو بارون روي
 مرمر ديوار خوبي
اي گل آلوده گل من
اي تن آلوده ي دل پاك
دل تو قبله ي اين دل
 تن تو ارزوني خاك
تن تو ارزوني خاك
 بوي موهات زير بارون
 بوي گندم زار نمناك
 بوي شوره زار خيس
 بوي خيس تن خاك
ياد بارون و تن تو
 ياد بارون و تن خاك
بوي گل تو شوره زار
 بوي خيس تن خاك
هميشه صداي بارون
 صداي پاي تو بوده
 همدم تنهايي هام
 قصه هاي تو بوده
وقتي كه بارون مي باره
 تو رو ياد من مي آره
ياد گلبرگ هاي خيس
 روي خاك شوره زار
اي گل آلوده گل من
اي تن آلوده تن پاك
دل تو قبله ي اين دل
 تو تو ارزوني خاك
 تن تو ارزوني خاك

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/29  |
 سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
سلام خوبی چه خبرا

دلم برات تنگ شده حسابی کی میای ببینمت

خانم نقاش خوشکل من

دوستت دارم وحشتناک

نیلوفر خوشکل من

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 ای کاش زندگی زیبا بود
 

زندگي

اي کاش زندگي زيبا بود

عشق فقط يک رويا بود

اي کاش دل زندان عشق نبود

غم و رنج عشق،آه و افسوس نبود

اي کاش قلب جايگاه محبت نبود

چشم جايگاه اشک نبود

اشک وعدگاه آرامش نبود

اي کاش چهرهها خندان نبودند

يا اگر بودند به ظاهر خندان نبودند

اي کاش غم و اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود

افسوس پروانه ديوانوار قلب نبود

عشق وعدگاه مرگ جانسوز دل نبود

اي کاش اشک نبود و

تن با آتش اين مردم بي وفا مي سوخت

اي کاش انسان بي رحم نبود

دل اينقدر سنگ نبود

اي کاش دل بازيچه دست اين و آن نبود

صورت سيلي خور زيبائي چهره تو نبود

اي کاش اين قلب بيمار رخ تو نبود

اين دستها محتاج لطافت تو نبود

اي کاش اين چشمهاي گريان

محتاج آن شانه هاي گرمت نبود

اي کاش اين قلب و دل گرفتار تو نبود

اين دل شکسته محتاج مرحم عشق تو نبود

اي کاش اين سينه داغدار محبت تو نبود

اين چشمها درگير موهاي زيباي تو نبود

اي کاش اين دل نگران حال تو نبود

اين نيازمن محتاج تو نبود

اي کاش بجاي خاطرات تو

چشم تو عشق تو در کنارم بود

اي کاش اين دل بي چاره گرفتار محبت تو نبود

اي کاش چشمانت اينگونه زيبا نبود

اگرهم بود عاشق فريب نبود

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 هر نگاه گرم تو امید فردامه آخه عشقت عزیزم خون تو رگهامه

 

عاشق شد و عشق ، قطره قطره پشت دلش جمع شد ، و یک روز رسید که قلبش ترک برداشت

و عشق از شکاف دلش بیرون ریخت

 

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق برد

 

« فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد »

 

مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است ؟!!!

 

زیرا نمی دانند ، که هر روز کسی عاشق می شود ، و هر روز سیلی از عشق را می افتد ، و هر روز جهان را عشق می برد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می کند !!!!!

 

دلم هوای آسمونو کرده ،

کی راهشو بهم نشون می ده ؟!

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 سلام بازم نامه
بهونم ، چند تا سلام كنم جوابمو مي دي ؟
 ببينم يواشكي احوال ما رو پرسيدي ؟
نامه رو وقتي نوشتم خودمم مي لرزيدم
 فداي چشات ،‌ تو كه از خط من نلرزيدي
 بيقراري مث موهات تو دلم موج مي زنه
 مي دونم تو اينو از لرزش حرفا فهميدي
 وسط نامه ببخش بد جوري بغضم تركيد
 نازنينم تو كه از صداي اون نترسيدي
 من فداي رگه هاي ناز چشم روشنت
 چيه باز به لحن اين ديوونگي ها خنديدي
 حق داري بخندي و راستي دستت درد نكنه
سر زدي به يه ديوونه ي غريب تبعيدي
 راستي اون شب يادته كاشكه واست مرده بودم
 من مي خواستم بميرم پيش چشات ،‌ خودت ديدي ؟                                                                چيه باز كه با غضب داري نگاهم مي كني
 اين دفه درباره ي من چه چيزايي شنيدي
جوابي كه داده بودم ،‌ به خودم ، ديشب رسيد
 دوست ندارم بدونن جواب به نامه م نمي دي
تو رو جون آسمون به غيرتت بر نخوره
 نكنه اينجا به بعد و نخوني ، چون رنجيدي
 رنگ خونه چشام از بس كه تو رو نديدمت
 مث تصوير غروب تو اوج برف و سفيدي
يه روزايي ديدنت چاره اي داشت ،‌ دعا مي خواس
 حالا نه دعا واسم فايده داره ، نه اميدي
 خورشيد اونجاها حتما ديگه روزم مي خوابه
 آخه تو به جاي اون هم روز و هم شب تابيدي                                                                               ببينم تعارف و يه ديقه گذاريم كنار
اونجا چند تا دل بيچاره رو بردي ،‌ دزيدي ؟
آره بد سوالي بود تو اينو نشنيده بگير
 مث نمره ي تك كارنامه ي يه تجديدي
تو كه مي دوني دلم گذشته كارش از اينا
 حتي بشنو اگه تو به يكي شون رسيدي
مي ميره ،‌ اما واسه خوشيت دها ها مي خونه
 راس بگو اين جور ديوونه اي تو عمرت تو ديدي ؟
بگذريم خلي نوشتم ،‌ زحمتت نبود بخون
 معذرت مي خوام كه فرضا تو بهم جواب مي دي
ماهي كه با اين كه اسفنده ،‌ ولي دود نمي شه
هميشه معروفه به ماه عزيز خورشيدي
از خودت مواظبت كن هر جوري كه دوس داري
 مجنونت ، يا دیوونت ، هر لقبي پسنديدي


با اجازه مریم حیدرزاده عزیز

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 تقدیم به امیر و تمام زندگیش (لیلا) که البته من اونارو با دنیایی عوض نمیکنم.دوستون دارم

به نام خدای احساس

 

 

 

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟

وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه‌ام اشكست كجاست؟

وانكه جانها به سحر نعره‌زنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببرده‌ست كجاست؟

جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا مي‌طلبد، در تن ما هست، كجاست؟

پردهء روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پردهء دل بست كجاست؟

عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانا

 

********************************************

آدمها مثل کتاب می مونن :

-از روی بعضی ها بايد مشق نوشت

- از روی بعضی ها بايد جريمه نوشت

-بعضی ها را بايد نخونده انداخت دور

- بعضی ها را بايد چند بار خوند تا معنيشون را بفهمی

 

*************************

 

در اطاقی که به اندازه يک تنهاييست
دل من که به اندازه يک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی می نگرد



قدر همدیگرو بدونید
امیدوارم همیشه خوشبخت موفق وسرزنده باشید

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 دل شکستن هنر نیست

دلش را شكستم

خودم دانستم

ار همان نگاه گيجش فهميدم

دلش شكسته بود

پشييمان شدم اما ديگر فرصتی نبود

به دنبالش دويدم

همچون تكه ابری سبك

از پله ها ليز می خورد و پايين می رفت

زير باران به او رسيد م

فرياد زدم :(( مرا ببخش،مرا ببخش‌!!))

برگشت و به من نگاه كرد

با همان نگاه آشنای قديمی

 گفت:((چرا زير باران ايستاده اي!!))

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 تو زیبایی چون زندگی
تو زیبای چون زندگی                      

                         هستی چون نفس

                                                تو را هر لحظه می خواهم

                                                                                تو را از جان بیشتر می خواهم

            

                                                     بر تمام کوهها و درختها اسم تو را حک کرده ام

از ابرو باران کمک خواسته ام

                          برای یافتنت از دریا مدد خواسته ام

                                                تا زندگـــی را به من بدهند

                                                                                ونفس را از من دریغ نکنند

آرام آرام            مثل پرواز قاصدک ها               زیبا مثل ترانه                    تو را در آغوش گرفتم

                                             آن چنان محکم که با من یکی شوی  

با تمام توانم تو را در بین بازوهایم حس کردم                  و آن گاه زندگــــی را نفس کــشیدم

                                             تا در تمام تنم جـــــــــــــــاری شود

بعد از این من دیگر نیستم          آری من دیگر نیستم               تو هستی           تنها فقط تو هستی


|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 چی شد که عاشقت شدم

میای بریم رو ابرها؟

بریم پشت یکی از دورترین و دنج تریناش

اونجا دیگه خودمم و خودت

شب که ماه در اومد بیایم رو ابرمون

بشینیم از سفره ی دلمون واسه هم بگیم

کلی حرف های قشنگ بریزیم تو خلوت مون

خورشید که در اومد بریم هر جا که ماه رفت

بیا روزمون رو با خلوت ماه پر کنیم

شب دوباره بریم به مهمونی ماه

ببین، اون جا پر از شقایقه

دیدی دلت نمی یاد بچینی شون

اون جا دیگه ترس از فردا ها نداری

راحت باش، اونجا فقط مال من و توست

دیدی گفتم جای دنجیه

خوب حالا رفیق میای بریم...؟ 




 

غروب سرد چشمانت

 

 

 

دو چشمم را دو ابر روز بهاری کرد

 

دو مژگان سیاهت را که می بستی

 

جهان انگار در کام خودش می برد جسمم را

 

تن پر جنب و جوشت سرد           

 

رخ پر آب و رنگت زرد

 

دو تار موی همچوت شب سیاه تو

 

طناب دار قبل از مرگ من می شد

 

تو می رفتی و من تنها به فکر خویشتن بودم

 

و فردای که بی لبخند تو

 

آغاز خواهد شد

 

همین پندار اشکم را به روی گونه ام می ریخت

 

خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرینم

 

خداحافظ دو چشمان سراسر راز

 

خداحافظ حضور سبز معنی دار

 

تو می رفتی و من در پرده اشکم

 

هزاران آه و درد و رنج پیدا بود

 

نگاهم جاده اینده را می دید

 

که در ان صد هزاران کوه سنگی غم وماتم    نمایان بود

 

چراغ عمر تو خاموش می شد و لیک

 

هزاران داغ در قلب پر از زخم من بیچاره روشن بود

 

تو تنها زیر مشتی خاک می رفتی و من

 

در ظلمت تبدار گورستان

 

فقط ویرانه قصر پر از فرو شکوه خویش را دیدم

 

همان قصر بلند ارزوهامان

 

همان جائی که با زحمت

 

بنا کردیم روی تپه سر سبز پاکی ها

 

ولی افسوس ......

 

نگاهم بار دیگر در میان جمعیت چرخید

 

تو را دیدم که می خندی به روی خسته جان خویش

 

در ان تاریکی بی انتهای شب

 

در ان صحرای وحشت زای گورستان

 

دریغ این اخرین لبخند شیرین تو بود

 

خداحافظ بخواب شب خوش

 

مبارک بادت این منزل

 

بگیر آرام در مهدت

 

بگیر ای خاک تیره در میان این جسم زیبا را

 

برایش مادری کن سالهای سال

 

رفیقش باش و یا در روزهای سرد و تاریکش

 

بخواب ای همچوگل زیبا

 

در اغوش کسی که همچو جانش دوستت دارد

 

تو را با او و او را با تو پیوندیست

 

دگر من باز می گردم سوی تنهای و دنیای تاریکم بدون تو

 

خداحافظ فروغ دیده ام

 

دریای مواجم ، طلوع صبح فردایم

 

اگر چه نیستی اما ....... مرا با تو پیمانی

 

که هرگز بعد مر گت نیز

 

نخواهد رفت در عمق فراموشی

 

مرا با توست انس دیرینه

 

زین رو باز می گردم نزدت زود

 

خیلی زود ..............

 

 

یادته گفتی چقدر رز سیاه قشنگه ؟ همون روز قلبم رو لرزاندی . 

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 
اشک بارانم بی جرم گناه در پشت میله های زندانم 

به جرم عاشقی در غربت محکوم به اعدامم

اشک بارانم من یک رویا در نیمه شب زیر باران در بیابانم

به قید قرعه در این گرداب گناه گرفتارم

اشک بارانم دوست دارم عاشقانه بمیرم

دوست دارم خودم را به تو برسانم

اشک بارانم نمی توانم تو را در توصیف خود بگنجانم

ولی همیشه عشق تو را در قلب خود می پرورانم

اشک بارانم من به یاد تو همیشه در فکر حیرانم

برای رسیدن به تو در انتظار غروب بی پایانم

اشک بارانم من عاشق قطر های بارانم

برای رسیدن به تو در انتظار بارانم

اشک بارانم  .................................................................................

 

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 
مثل یک قصه زیبا   

مثل زنده شرن رویا

تو را پیدا کردم در وجودم

تو را پیدا کردم در زندگیم

منو اسیر خود کردی

منو پایبند خود کردی

لحظه که تو رادیدم

بهترین لحظه زندگیم بود

ساعتهای را که با تو بودم

هیچ وقت نمیره از یادم

وقتی که گفتی دوستت دارم

معنی عشق را چشیدم

وقتی اولین بوسه را گرفتم

در آن لحظه روی ابرها راه می رفتم

این لحظه ها چقدر زود گذره عزیزم

وقتی با تو حرف می زنم

حرف های را که به من گفتی عزیزم

با جو هر طلا نوشتم

وقتی از تو دورم

زندگی برام معنا ندارد

لحظه های بی تو بودن

برام سرسام آوره عزیزم

تو کجا بودی

که منو شیدای خود کردی

تو هر کجا که باشی عزیزیم

من تو را دست خدا می سپارم

من تو را خیلی دوست دارم

همیشه اسمتو  روزبون می آورم

لبهای شیرینت عزیزم

هرگز  نمیره از یادم

آنقدر دوستت دارم

که زبان از گفتن آن ناتوان است

هر شب من تو را در خواب میبینم

روزها من تو را همچون سراب می بینم

در عالم بیداری عزیزم

من همیشه در خواب هستم

از زیبای تو عزیز م

انگشت به دهانم

من از عشق تو عزیزم

به مرز جنون رسیدم

باور کن عشق من را عزیزم

که من بی تو هیچ چیز نیستم

خدا کند تا آخر عمر عزیزم

در کنار هم باشیم

لحظه لحظه های عمرم را عزیزم

از عشق تو پر کنم


عشق ایستادن دو نفرزیر باران وخیس شدن نیست

عشق آن است که چتری برای دیگریشوی

واو نداند که چرا خیس نشده ؟

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 آغازی شیرین
 تقدیم به بهترین دوستم امیر که با دنیا عوضش نمیکنم

يادگار عشق پروانه همان سوختن از شعله ي شمع است.
عطشی سرد سرم را به هوا داد
.
دلم گرم و سرم سوز و لبم گفت
:
«
به اين گرمی و اين شور کجا ميکده يابی؟

هراسان ز تمنّای عذابش به جوابش

سرم خواند:که « بايد به سفر رفت.
خوشا ناز بنفشه، لبِ لاله، تبِ شبنم
.
ازين باديه بايد که به بستانِ دگر رفت

دلم گُم شده در چرخش و تابش،

بسی غرقِ تماشای جگر زلفِ دو تابش به سرم گفت:
«
چه يابی به ازين سرخی و زردی؟

نَشايد همه شادیِ جهان را به چو دردی.
همه سرخیِ گُل دوز و نقابست
.
مرا بر رخِ سرخاب تماشا چه ثوابست؟

بمان کين دلِ ديوانه دگر مست و خرابست
سرم ماند و دلم بارِ دگر غرقه ی آن شعله افسون
.
همی مانده که «اين خواب و سرابست؟

يک جرعه ازين شعله ی گلگون مرا حسرت وخوابست.
بنوشم همه آن باده ی نابش

و تنم رفت
.
هم آغوشِ تنِ صاحبِ جان شد
.
همه بال و پرم در بر او شعله نشان شد
.
لبم بر لبش افتاد و بنوشيد شرابش....

|+| نوشته شده توسط محمد در 85/08/28  |
 
 
بالا